تبلیغات
تبلیغات
اولدوز چت
نوشته شده توسط : واحدسعادتی

 

ஜミ✰ミهرکی شکست عشقی خورده وارد بشهミ✰ミஜ

 

 

                 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 20:1 توسط نرگس

رمز وبلاگمو فراموش کردم الان ازحافظه لب تاپم وارد وبلاگم شدم.ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 17:5 توسط نرگس| 2 نظر


 

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 20:58 توسط نرگس| 4 نظر


 

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 20:28 توسط نرگس| نظر بدهيد

....................................................................

یه خاطره ازنویسنده وبلاگ

به پسرخالم که7سالش بودگفتم میدونی عشق چیه گفت اره یعنی دوست داشتن

گفتم تاحالاعاشق شدی گفت اره عاشق کیانا(همون دخترخالش)

گفتم چطورفهمیدی عاشقش شدی گفت رفته بودیم باغ بابابزرگ نفهمیدم چطورعاشقش شدم

گفتم اگه شکست بخوری نخوادباهات ازدواج کنه چی گفت میام باتو ازدواج میکنم!!

من!!

پسرخالم!!

شکست عشقی

عجب!!

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 19:32 توسط نرگس| 2 نظر


 

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 13:25 توسط نرگس| يک نظر


 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 10:43 توسط نرگس| نظر بدهيد


ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام

من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 10:32 توسط نرگس| نظر بدهيد

       

خیلی غمگین ام و چیزی شادم نمی کنه.....می خواماز زندگی ام بگم شاید حرف کسی ارومم کنه.....شاید.....من هیچ وقت دوستی باپسر ونمی پسندیدم.....هیچ وقت.....ترم 2 بودم که مشروط شدم...داغون شدم..ازطریق چت با پسری که مدام می گفت دخترا وفا ندارن اشنا شدم.....می خواستممشروطی امو فراموش کنم پیشنهاد دوستی اشو قبول کردم.......وقتی دیدمش ازشخوشم اومد......اونم می گفت که دوسم داره.......یه مدتی تماس تلفنی داشتیم وچت می کردیمو همو می دیدیم......من واقعا عاشقش شدم.............اون ازمخواست با هم رابطه داشته باشیم و من قبول نکردم.....این باعث جدایی مونشد......اوایل داغون بودم...ترم 3 بازم مشروط شدم و داغون تر....از دنیابیزار بودم.............روانی شده بودم....تو این بین واسه فراموش کردنش یکیاز پسرای هم کلاسی امو سعی که پسری مذهبی بود سعی کردم به زور به خودمبقبولونم دوسش دارم...........به زور........ولی واقعا عاشقش شدهبودم.....خبر بهش رسید و اون فهمید....ولی مدام تحقیرم کرد...مدام و تو اینزمان عشق قبلی ام مدام تو ذهنم می اومد............بدتر شدم...به دخترا گفتکسی رو تو زندگی اش دوست داره........تو این زمان عشق اولم و دیدم احساس کردمهمیشه دوسش دارم ...ترم 5 مشروط شده بودم...عشق قبلی امو ترم 7 پیداکردم......دیگه بی خیال هم کلاسی ام شدم....اونم تحقیرم نکرد....من معدلمبالا شد....عشق اولم باز از طریق میل باهاش ارتباط داشتم تا اینکه بهمپیشنهاد داد همو ببینیم منم رفتم ولی اونم این دفعه بهم گفت تو زمانی کهسراغم اومده بود شکست عشقی خورده و واسه فراموش کردنش می خواسته باهامباشه................من هیچ وقت نمی تونم تحقیر شدنو تحملکنم................ناامید شدم....حس می کنم تنهام...................کسیمیتونه کمکم کنه....از پسرا بیزار شدم.....

..........ببخشید یه بخشی رو نگفتم........از زندگی ام..............عشق اولم بهم گفت احساسم بهش یه طرفه است و اون الان با کسی هست...............دلم گرفته.............واقعا دلم گرفته.....................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید خیانتی که به من شد کمی متفاوت باشه قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم با پسری دوست بودم که واقعا دوستش داشتم مدام با هم تلفنی صحبت می کردیم چندین بار هم بیرون رفتیم آخه چند سال پیش بیرون رفتن به راحتی الان نبود وقتی وارد دانشگاه شدم با دو نفر از دختران دانشگاه دوست شدم واین دوستی بسیار زود به حدی صمیمانه شد که همه جا با هم بودیم به طوری که در دانشگاه به سه تفنگدار معروف شدیم چند ترمی گذشت ودوستانم از دوستی من با آن پسر و علاقه من به او خبر داشتند تا اینکه یکی از همان دو دوستم گفت بیا دوست پسرت را امتحان کنیم ببینیم چقدر تو را دوست دارد و آیا به تو خیانت می کند من که به او اطمینان داشتم قبول کردم  وقتی از دانشگاه که بیرون از شهر بود رسیدیم شهر به او تلفن کردم تا دوستم با او صحیت کند و او را امتحان کند اما دوست پسرم جواب نداد خلاصه بعد از چند بار قرار شد شماره را به او بدهم واو از منزل به او زنگ بزند وجواب را صادقانه به من بدهد بعد از چند روزی از او پرسیدم چی شد زنگ زدی با تو صحبت کرد گفت آره تماس گرفتم اما صحبت نکرد خیالت راحت بعد از چندین ماه متوجه شدم که دوستم با هزار کلک ودروغ که به دوست پسرم در مورد من گفته بود که من او را اصلا دوست ندارم وبا افراد دیگر ارتباط دارم وبرای اثبات حرفش این مدت با برنامه ریزی هر دفعه که از دانشگاه به شهر می رسیدیم با پسر های هم کلاسی که داخل سرویس آنها را بسیار تحویل می گرفت خداحافظی بسیار سردی میکرد وسرش را پایین می انداخت و زود چند قدمی از ما فاصله می گرفت تا من و دیگر دوستم به او برسیم چون با دوست پسرم قرار گذاشته بود که به او ثابت شود که من با این پسرها رابطه داشتم وهزار راه پیدا کرد تا با او دوست شد وبعد از چندین ماه اورا به یک کافی شاپ برده بود و به او گفته بود که من اورا خیلی دوست داشتم  ودوستم به بقیه دوستانم اعتراف کرده بود که با دوست پسرم رابطه نزدیک دارد ومن نباید بابت این قضیه از او دلگیر باشم چون این یک شرط بندی بوده ودر این شرط بندی او برده و من باختم بعد از این ماجرا افسرده و خراب بودم تا اینکه پسری سر راهم قرار گرفت که می تونم بگم بی نظیر ترین ادم روی زمین بود خیلی طول کشید تا بتونم گذشته رو فراموش کنم وبا اون دوست بشم اما بالاخره ما با هم دوست شدیم و الان چندین ساله که اون پسر پاک ومهربون همسر منه و با هم بسیار خوشبختیم احساس می کنم از خدا ممنونم بابت این همه خوشبختی شاید شما هم بعد از تمام شکستهای عشقیتون پیروزیهایی باشه وهنوز از اون خبر ندارید

نوشته شده در 7 آذر 1398

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با سلام به دوستانی که این مطلب می خونن فقط جهت اینکه متن نوشته شده برای اینه که منم مثل همه عاشقای روی کره زمین شکست عشق خوردم وخاطرم فقط می نویسم که دیگران هم باعث بشه به این نوع نوشتن عادت کننن. 

 من محمد 26 ساله از شهرستان زاهدان دانشجوی مهندسی الکتروتکنیک دانشگاه آزاد زاهدان هستم .در طول دوران دانشجوییم که مشغول به درس خوندن بودم روزی یک دختری به نام یلدا که دانشجوی رشته مدیریت بود به صورت اتفاقی در سالن امتحانات آشنا شدم .اولش آشنای خیلی ساده بود بعد از مدتی به دوستی خیلی نزدیک تبدیل شد یک دل نه صد دل عاشق هم شدیم مدت دوستی ما به تقریبا به 2 سال کشید .که یکی از این روزها من متوجه شدم که یلدا از زمانی که بامن آشنا شده بوده با پسری به نام میلاد طرح دوستی داشته بوده و ازم مخفیش کرده بود برام خیلی ناگوار بود که کسی رو که بهم میگه دوست دارم بهم خیانت کرده بوده و من ازش سوال کردم چیزی های که کسی به کسی که بهش خیانت کرده باشه گفتم .... چند روز بعد از صحبتهای ما با هم خیلی برام سخت بود و نمی تونستم این موضوع قبول کنم .بهم زنگ زد گفت:که من تورو اصلا دوست نداشتم وندارم و تظاهر بوده که به خاطر اینکه من فقط به پول ثروت تو چشم داشتم باهات دوست شدم ولی تا وقتی که متوجه شدی ومنم در جوابش بهش گفتم برام پول ثروت اصلا مهم نیست هرچی می خواستی برات فراهم می کردم به خاطر اینکه دوست داشتم دیگه یک قلب شکسته من یک دل نا امیدی از اون روز به بعد نه با کسی دوست شدم ونه عاشق کسی شدم چون من عشقم یکی بوده وخواهد بود

یک حرفی فقط می گم امیدوارم یلدا بخونیش ؟

من دوست دارم امیدوارم دوباره برگردی چون از کارهای قبل که کردی می بخشمت

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 20:32 توسط نرگس| نظر بدهيد

 

 

 

خاطره از عزیزیی .رها

من با يك نفر به اسم محمد حسين كه اصفهاني بود دوست بودم بهم گفت دوسم داره بهش عادت كرده بود من عاشقش شده بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ زد گفت عاشق يه دختر ديگه شده من خيلي گريه كردم درحد مرگ بهم گفت كمكم كن من قبول كردم بهش كمك كردم به عشقش نزديك شه اما دل خودم شكسته بود تا اينكه يه روز زنگ زد و گفت عشقش سر كارش گذاشته و دوسش نداره و با كسي ديگه دوسته من بازم قبول كردم و باهاش موندم اما اون بيخيال من شد و من سيم كارتمو شكوندم حالا سراغ منو از دوستام ميگره اما عشقم بهش معنا نداشت ديگه دوستش ندارم.

خاطره از عزیزیی .زهرا لطفی

من هم از یک فردی که تمام زندگی من را از من گرفت و به طور کامل شکست خوردم و باختم دوست شدم اما یک روز بعداز 6 سال دوستی که داشتیم و دیوانه وار دوستش داشتم به من گفت داره ازدواج می کنه از حقه ؟

خاطره ازعزیزیی .

salam man yekio dos dashtam hame jore vasash mayegozashtam vali delamo shekast hamash tahghiram mikard migoft to vasam bad biyaridari migoft azat badam miyad.albate az aval nagoft azat badam miyad badan goft.ye roz migoft doset daram ye roz migoft azatmotenaferam.bazim dad.hamash geryamo dar miyovord.migoft yekio dos dashte.alanamdosesh dare.ye biveye avazi.be manmigoft avizoni.tohin mikard .fohsh midad .badambarainke dakam kone goftmarize.hepatit dare o mimire.badan fahmidam dorogh gofte.vaghean delamoshekast.vali man bakhshidamesh.merci ke khondin .baram doa konin az afsordegidar biyam.mamnon

خاطره از عزیزیی .

سلام من سعيدم 19 سالمه از کجاي شکستم بگم من عاشق کسي شده  بودم که 3سال باهاش زندگي کردم اما....اما زمان اشنايمون فهميدم با کسي دست يني خودش گفت.من که بدجوري عاشقش شده بودم گفتم پس بايد راهمونو ازهم جدا کنيم،1 هفته از جدايمون گذشت شمارشو از رفيقش گرفتم بهش زنگ زدم بهم گفت سعيد من عاشقت شدم گفت من چون باعلي رفيقم نميتونم باهات دوست شم ولي چون دوست دارم و عاشقتم ميخام تو داداشم باشي.من با اين حرف دلم گرفت اما چون شده بود همه زنگيم قبول کردم.اين خاهرو برادري 3 سال کشيد تو اين مدت بين علي و اون مشکلي پيش ميومد به من ميگفت اينم بگم اون عليو خيلي دوسش داشت و از حظور من خبري نداشت.اون ميگفت سعيد با علي مشکل دارم چيکار کنم؟منم که با اين حرفل ميسوختم کمکش ميکردم.دوستان داستان شکست من طولانيه دفيه بد همشو ميگم.درضمن ممنون از سايتون که خيلي ارو کنندس.

خاطره از عزیزیی .سعید

سلام وبلاگت خيلي عاليه.من انقدر پورم که نميدونم چطوري باهاش کنار بيام .اون کسي که دوسش داشتم بد 3 سال بد جوري بهم خيانت کرد بدجوري .انصاف نبود من که کاريش نکردم.دلمو بدجوري شکست.

خاطره از عزیزیی .

سلام.

سایت زیبایی دارید با خوتندن بعضی مطالب آدم واقعا بغضش می گیره

ولی گویا توی سایتتون نمیشه از تنهایی نوشت از کسی نداشتن از همراه نداشتن همدل نداشتن و خیلی چیزای دیگه

ایشالاه همه به عشقاشون برسند

التماس دعا

b.m

 

خاطره درد ناکی از عزیزیی .مریلا

سلام.داداش دمت گرم خیلی بامعرفتی اولین باره یه پسر این حرفو میزنه راستشو بخوای پسرا هر لحظه تویه فکری هستن برعکس دخترا که فقط به عشقشون فکر می کنن.من با یه آقا پسری دوست شدم اینقدر باهم خوب بودیم که باور نکردنی بود ما یه عشق استوره ای داشتیم اما خدا ازم گرفتش اون سرطان گرفت بعداز یک سال فوت کرد ومن بااینکه چهارسال گذشته ولی هنوز امیدوارم برگرده و میدونم که منم میاد میبره پیش خودش و برای همه آرزو می کنم به عشقشون برسن.دیدن مرگ کسی که نفست به نفسش بنده خیلی سخته خدا برای کسی نیاره.خدا اگه درد عشق رو کشیده بود وطعم تلخ جدایی رو چشیده بود هیچ وقت عشق رو نمی آفرید.روحش شاد.





:: بازدید از این مطلب : 165
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 9 اسفند 1392 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: